|
روز اول مهر شما رو یاد چی میندازه ؟
من به یاد پسر کوچولوی 7 ساله ای می افتم که یک کیف قهوه ای کوچک پشتش بود . ردیف اول نشسته و هر بار که چشمش به مادرش که بیرون کلاس ایستاده می خورد قطره های اشک از چشماش میفتاد !
شاید می دانست که چه آینده ای رو پیش رو دارد ....
به یاد پسر کوچولویی می افتم که وقتی مادرش ازاو پرسید {...} جان با من کاری نداری ؟ گفت : مامان نمی دونم چرا داره گریم میگیره ؟ و همون موقع بود که دید چشمان مادرش هم قرمز شده .
به یاد ساعت 11 صبح روز اول مهر می افتم که با چه شوقی از کلاس بیرون آمدم و به آغوش مادرم پریدم و تمام اتفاقاتی را که در آن روز برایم افتاده بود لحظه به لحظه تعریف کردم و او هم به چه حوصله ای همه را گوش می داد... |