آرتا و آرتین

دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
رفت و آمد ها : 193431


آرشیو
موضوع بندی

جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 آبان ماه سال 1382


 

اینقدر خسته ام که دلم می خواد یک سال بخوابم . یه خواب عمیق و پر از هیجان ! یه خوابی که اگه توپ هم کنار گوشت بترکونن  منو بیدار نکنه . و اونقدر خواب های خوب ببینم که اصلا فکر از خواب بیدار شدن رو هم نکنم . راستی تا حالا به این فکر کردین که چرا هیچ  وقت ما خواب هامونو تا آخر نمی بینیم ؟! همیشه  کار به جا های حساس می رسه یه اتفاقی می افته و از خواب بیدار میشیم .

ولی من تصمیم خودمو گرفتم . اصلا امکان نداره که از خواب بیدار شم . ایندفعه باید برای یک بار هم که شده  خوابم رو تا آخر ببینم .

خوش به حال خرس ها 6 -7 ماه راحت برای خودشون می خوابن و عین خیالشون نیست که تو دنیا داره چی میگذره ... راحت عین یه خرس میگیرن  می خوابن !

ما هم رفتیم که بخوابیم . شب بخیر  و خدا حافظ تا سال دیگه .... راستی دستشویی رو چکار کنم ؟!!!


پنجشنبه 29 آبان ماه سال 1382

 میدونید بستنی چطور درست میشه؟




...


چهارشنبه 28 آبان ماه سال 1382
 

دوشنبه

مهندس ه ح ( در تکاپو برای کاندیدا شدن) : سلام مهندس م ... حال شما چطوره ؟

مهندس م : مخلسم  مهندس ، کوچیک شما هم هستیم .

مهندس ه ح : آقا دو نفر  به اسم های « آرمین ب » و «محسن ف » تو دانشگاه چالوس دارن عمران می خونن هر طوری شده پیداشون کن بگو زود بیان  من باهاشون کار فوری دارم !

مهندس م : چشم قربان شما همر بفرمایین . اساعه انجام میدم ، میگم کتف بسته بیارن تحویل شما بدن

ه ح : نه کاریشون نداشته باش . شنیدم اینا مجله اینتر نتی دارن ، می خوام باهاشون مصاحبه کنم .

م : چشششششششم . پیدا شون می کنم .

ه ح : سلام برسون .

م : بزرگیتون رو می رسونم ( در اینجا مهندس م  به خاطر ارادتی که به مهندس ه ح  دارد از پشت تلفن تعظیم می کند  )

 

سه شنبه بازار تره بار ساعت 8  محسن ف در حال حساب کردن فروش امروز ...

(  زنگ موبایل صدا می خورد ‌)

محسن : بله؟

ه ح : سلام آقای فتاحی . ه ح هستم . می خواستم شما رو ببینم.  بی زحمت ساعت 9 به آدرسی که می گم تشریف بیارین ( آدرس را می گوید )

 

همان روز  آرمین  ب ساعت 8.30 پشت رایانه در حال چت کردن !!!!

( زنگ موبایل صدا می خورد)

 آرمین : سلام محسن ( آخه شمارش افتاده بود )

محسن : آقا  ه ح می خواد ما رو ببینه !

آرمین : واااااای یعنی چه کار داره ؟

محسن : نمی دونم  میریم میبینیم  دیگه .

( آرمین با خودش ) : حتما به خاطر اون مطلبه ....

 

 همان روز ساعت 9:05

 ه ح :  سلاااااااام آقایون« آرمین ب» و« محسن ف »  حال شما چطوره ؟ انشا ا... که خوب هستین ؟

محسن : به لطف شما ...!!

ه ح : مطلبی که در این شماره نشریه تون نوشته بودین  خیلی عالی بود . خوشم اومد ...

محسن : لطف دارین ، من نوشته بودم .

ه ح : جدا ! من فکر کردم یه آدم 35 – 40 ساله نوشته ( محسن 22 سال دارد) خیلی عالی بود !

محسن : شما لطف دارین ( محسن خیلی تعارفی است )

می خواستم با من هم یه مصاحبه ای داشته باشین

آرمین و محسن  هم از خدا خواسته : چشم باعث افتخار ماست که با شما مصاحبه کنیم

ه ح :راستی  شما درستون رو تموم کردین ؟

محسن : نه فقط یکی از پروژه هامون مونده که تموم بشه

 ه ح : استادش کیه ؟

محسن : مهندس مس...

ه ح : الان براتون ردیف می کنم

(‌موبایل را از جیبش در می آورد )‌

 

الو سلام مهندس م  . خوبی ؟

مهندس م : نوکرم قربان . دارم می گردم که پیداشون کنم .

ه ح : نمی خواد . خودم پیداشون کردم .

م : خوب خدا رو شکر ....

ه ح : آقا ! شما مهندس مس.. رو میشناسی ؟

م : بله قربان میشناسمش ...

ه ح : این بچه ها  درس پروژه فولاد دارند با هاش . بهش بگو اینه پنج شنبه میان  چالوس برای دفاع  به هر کدومشون یه 18 بده بیان ! بهش بگو که من با اینها کار دارم  زود روونشون کنه، بهش بگو اگه 18 نده سرشو می برم!! ( در اینجا به ارمین و محسن چشمک  میزند )

م : چشم قربان . شما امر بفرمایین ، من میگم بهشون 21 بده !!!

ه ح : خدا حافظ .

م : قربان شما برم ( و باز دوباره از پشت گوشی تعظیم می کند )

 

پنجشنبه  ساعت 12:45

 

آرمین : سلام استاد .

استاد مس.. : سلام  . بفرمایین بشینید (‌مثل اینکه هنوز نشناخته )

آرمین : ما « ب »  «ف » هستیم .....

استاد : بله بله ... بفرمایین .... ( حیف که ماه رمضون بود وگر نه چایی رو شاخش بود !)

آرمین : پروژه آوردیم خدمتتون برای دفاع .

مس... : بله . ببینم ؟

آرمین : بفرمایین .

مس... : به به عجب پروژه ای .....

 در اینجا استاد چند تا سوال می کند که الحق والانصاف آرمین خوب وسریع جواب می دهد !

مس...: مرحبا ... آفرین ... احسنت ....

خوب حالا برسیم سر نمره ...

نقشه های اجرایی     5/4

طراحی دستی و کامپیوتری 5/5   ( پروژه اصلا طراحی دستی نداشت و طراحی کامپیوتری هم نصفه بود )

تحلیل دستی    5/5  (پروژه اصلا تحلیل دستی نداشت )

برنامه نویسی 5/3  ( تنها قسمت پروژه که کامل بود !!)

 

مس... با خود :‌ای وای خراب کردم که ..... جمعش میشه 17 !! حالا چکار کنم ؟!

استاد رو به آرمین و محسن : خوب بچه ها چون دانشجو های خوبی بودین  نفری نیم نمره هم به شما ارفاق می کنم ... (‌دیگه نمی نمره کسری احتمالا نباید زیاد مهم باشد )

محسن : لطف می کنین !!

 

 

همان روز ساعت 12:50

مس ...:بفرمایین بچه ها این هم از نمره های شما ...(‌معمولا دفاع حد اقل نیم ساعتی طول می کشد !‌)

آرمین : دست شما درد نکنه ...

مس...: موفق باشین . خدا حافظ ( در اینجا استاد یک نفس راحت میکشد )

آرمین : ممنون. خدا حافظ .

 

و به این ترتیب بود که آخرین درس هم پاس شد.... موفق باشید ....

 


دوشنبه 26 آبان ماه سال 1382
آرتا بدشانسه!!!

فکر کنم شما هم با من هم عقیده باشید که بعضی روزا روز آدم نیست و به هر دری میزنی کارا درست پیش نمی رن. امروز هم واسه من یکی از همین روزا بود. روز بدشانسی!. شب قبل همه خونه مادربزرگم مهمون بودیم ـ آشپزی داشتیم ـ یه 7ـ6 ساعتی تو حیاط بودیم . هوا هم خیلی سرد بود همه با کاپشن و سوئیشرت بودن من با آستین کوتاه!!! هی بهم میگفتن برو یه چیزی بپوش ، سرما می خوریا...!  ولی منه حامق ( اسم فاعل حماقت ) میگفتم نه . سرد نیست که...!!! ولی به دیگ آش چسبیده بودم تا گرم شم . نمی دونم چه مرگم بود که نمی رفتم یه چیز بپوشم . حالا بماند که چسبیدن به دیگ همان و ریختن آبجوش و آش رو سر و صورتم همان، روزگار هم نامردی نکرد و امروز حالمونو گرفت. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم کمرم قفل کرده. نمی تونستم خم و راست شم! سرصبح هم هیچکس تو خونه نبود که یه لیوان آب بده دستم. با هزار بدبختی خودمو پشت کامپیوتر رسوندم و با هزار زور و زحمت و سلام و صلوات نشستم رو صندلی. این از اولیش بود. آن که شدم فهمیدم سروری که وارش رو ساپورت میکنه بازی در آورده! آرتین اعصابش خورد خورد بود. اومدم شوخی کنم سرحال شه زدم بدتر عصبانیش کردم . حالم گرفته شد. این از دومیش ( عیبی نداره حالمونو گرفتی! ولی امروز تا حالا که اینجا نشستم با کسی دیگه شوخی نکردم ;) ) بعد همینطور داشتم با پی سی ور میرفتم که زنگ در رو زدند . نه حوصلشو داشتم، نه حالشو و نه توانشو که پاشم در رو باز کنم . اون طرف هم از رو نمی رفت. خداییش داشتم از فضولی میمردم که کی پشت دره ! ولی خب ، حرف مرد ! یکیه دیگه . در رو باز نکردم. بعد کاشف به عمل آمد که یکی از دوستام بوده. 6 ماه پیش بهش گفته بودم یه سی دی برام بیاره . همین امروز به خودش زحمت داده بود و برام آورده بود . اونم که من خراب کردم و سی دی رفت تا 6 ماه بعد ))):

تصمیم گرفته بودم دانشگاه نرم ، یعنی نمی تونستم که برم . ولی بعد یادم اومد که یه کار اداری دارم که حتما باید انجامش بدم ( قضیه مرگ و زندگی یه انسان در میون بود ) خلاصه بعد از چند ساعت که به صندلی چسبیده بودم بلند شدم و آروم آروم راه افتادم. باور نمیکنید اگه بگم راه 10 دقیقه ای رو نیم ساعت طولش دادم ! خیلی بده آدم تو همچین مواقعی کسی رو نداشته باشه که برسوندش ): حالا وقتی سرحالی و دوست داری پیاده روی کنی هزارتا آشنا می بینی که کلید میکنن برسوننت!

تو ایستگاه منتظر سرویس دانشگاه بودیم که دوستم گفت تا سرویس بیاد بریم از سوپرمارکت اونور خیابون بیسکویت بخریم. رفتن و برگشتن ما 5 دقیقه هم طول نکشید. وقتی برگشتیم سرویس رفته بود و اثری از بچه ها نبود. خلاصه با کمر داغون پیاده روی کردیم و بعد با شخصی رفتیم دانشگاه. اینم یه بدشانسی دیگه!

تو دانشگاه هم یه گوشه نشسته بودم و نمی تونستم تکون بخورم. کلاس هم نمی خواستم برم، یعنی خیلی دلم می خواست برما...! ولی خب دلیل داشتم. اون موقع که سالم بودم نمیرفتم وای به حال حالا که از کمر ناقص هم بودم. می خواستم برم سایت که از شانس من بسته بود ( یکی دیگه).دیگه مجبور بودم برم کلاس. این بماند که تو ساختمون معاونت آموزشی از طبقه دوم میخواستیم بریم همکف که به ناچار چون یه سری زودتر دکمه طبقه 5 رو زده بودند اول رفتیم طبقه 5. اونجا آسانسور گیر کرد و مجبور شدیم از 5 تا همکف رو خودمون بیایم ( این کمر واسم کمر نمیشه!) تو کلاس هم فهمیدم نشریه کلاسمون رو توقیف !!! کردن و مسئولش رو که همکلاسیمه کمیته انضباتی خواسته ( میدونستم اینجوری میشه... به خدا من لوش ندادم!)

یکی از بدیهام ( البته اطرافیان با این خصلتم حسابی حال میکنن ) اینه که وقتی حالم خوب نیست یا جاییم درد میکنه ناله نمی کنم و مثل خیلیها بد مریض نیستم . برعکس اصلا حرف نمی زنم و ساکت میشم! دوستام امروز کیف کردن، چون من سرشونو نمی بردم و مثل یه پیشی آروم یه گوشه نشسته بودم  ولی خداییش داشتم میمردم. اینم یه جورشه دیگه! غروب هم که اومدم خونه هرچی زنگ زدم کسی دررو باز نکرد. مجبور شدم یکی از سخت ترین کارای دنیا رو انجام بدم یعنی از کیفم کلید در بیارم و درو باز کنم. نمی دونم چرا ولی از این کار متنفرم! ( به قول ونوس : عجایب ! واقعا هم من جزو عجایب هشتگانه جهانم، هشتمیش خودمم!) تو خونه که اومدم دیدم رو مانیتور کامی جون یه نامه چسبوندن که عزیزم ما رفتیم خونه فلانی. دیر برمیگردیم. شامتو بخور. مسواک بزن و لالا کن!اینم از این. یعنی من امروز سرمو میذاشتم زمین و میمردم کک کسی نمی گزید! با این کمر که حال شام خوردن هم نداشتم. این شد که حالا اینجا دارم وراجی میکنم ( اینجا نگم کجا بگم!) هر لحظه هم امکان داره کارتم تموم شه ( حوصله نداشتم وقتی آف هستم این اراجیفو بنویسم. بدجوری به اینترنت معتاد شدم. کاری هم نداشته باشم باید یه مدتی بی خودی آن شم. باید دست و پامو به تخت ببندم تا ترک کنم)  آخه آدم هم اینقدر بدشانس!!! 

خلاصه این بود انشای من درباره یک روز بدشانسی یا آرتا بدشانسه یا... تو همین مایه ها!

دعا کنید این بدشانسیهام تموم شن...

با اجازه... مارفتیم پی بدشانسی و بدبختیمون...

   1      2      3      4      5      6    >>

عناوین آخرین یادداشت ها
Wikispaces