آرتا و آرتین

دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
رفت و آمد ها : 193422


آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 شهریور ماه سال 1383
یک خاطره

اگر چه تنهایی عوالمی دارد،اما آدمی به نحو غریبی از ابتدای خلقت از آن گریزان بوده است . گریز از تنهایی او را به مسیری کشاند که توجه دیگران را به سوی خود جلب کند. ایجاد صوت و شکل گیری زبان،ترسیم شکل و پدید آمدن خط و از همان ابتدای بودنش دردی به جانش افتاده که کماکان مزمن و ماندگار. درد ارتباط و ریز تر که بنگریم، درد گفتن و درد نوشتن !

 

نسل جدید چه در ایران و چه در نقاط دیگر دنیا ، بسیار متفاوت از نسل های گذشته است .هر چند هر نسلی تجارب جدید تری نسبت به نسل گذشته خود دارد ، اما باید بپذیریم که در دو دهه اخیر ، جهان وارد  مرحله ای شده که تغییرات در آن با سرعت کم نظیری به وقوع می پیوندد و تحلیل جوامع را در لحظه حال هر چه پیچیده تر می کند .

نسل امروز در اکثر نقاط شهری جهان تجربه و دیدگاه جدیدی از زندگی دارد . که به طور دایم در ارتباط با افزایش سرعت و در هم شکستن فضا و زمان بوده است…

وبلاگ نویسی در ایران عمر درازی ندارد . اما در همین سالهای نخست حیاتش ، گاهی همچون تبی فراگیر بر جان کاربران ایرانی افتاده و عده زیادی را مشغول خود کرده است. و روزگاری دیگر را در ابهام وسرنوشت ، با بلا تکلیفی گذرانده است .اگر چه سر منشا این موج در ایران با صفحه سبز و ساده ای به نام « خود بزرگ بینی » شروع شد .اما تنها به مخاطبان همان صفحه روزانه و جذاب شخصی محدود نماند ، و به سرعت طیف های گوناگون و گروه های سنی متفاوتی را در بر گرفت . تا جایی که از روزنامه نگار گرفته تا استاد دانشگاه ، سیاست مدار و همبرگر فروش و وکیل و دندان پزشک ، همه و همه شروع به نگاشتن  یادداشت های خود از کنار پنجره اتاق های شخصی و یا پشت میز کارشان کردند .

 

امروز برای ما روزی بیاد ماندنیست و روزی که ما هم  تخته های موج سواریمان را برداشتیم و  سوار بر امواج همراه شما شدیم .در 30 شهریور 82  اولین پست بلاگ « آرتا و آرتین» در خانه ای که قبلا اجاره شده بود و در و دیوارش پر بود از بوی تازگی فرستاده شد . هر چند صاحب خانه کمی آزارمان داد ، ولی این هم نمکش بود . و شاید هم خبر از موقتی بودنش می داد . به هر حال خانه اجاره ای است و هزار و یک مشکل!

 

همراه شما بودن و اشتیاق خواندن کامنت ها، لذتی دارد که شاید آن را بتوان تنها در کنار یک دوست تجربه کرد .دوستی که از نوع خوبش کمیاب است و بودنش نعمت!

هیچ کس نمیداند که نوشتن در وبلاگش را تا کی ادامه می دهد ! ما هم نمی دانیم ، ولی این احتمال را می دهیم که لا اقل تا یک سال دیگر هم با شما باشیم . بگوییم و بخندیم و شاید هم بگرییم.... شاید در این سال از اجاره نشینی هم خلاص شدیم و دیگر منت صاحب خانه بالای سرمان نباشد ! به هر حال اتفاقات غیر قابل پیش بینی است ( لا اقل در مورد ما ! ) .

اما تنها نکته مهم این پست این بود که ما یکساله شدیم و حالا آرتا یک ساله است و آرتین  یک ساله . آرتایی که سپیده بود و آرتینی که آرمین !

 

تولد یکسالگی مان مبارک...


جمعه 27 شهریور ماه سال 1383
تعجب


        وقتی متولد شدم آنقدر متعجب بودم که یک سال و نیم حرفی نزدم!

سه شنبه 24 شهریور ماه سال 1383
همین جوری !


بعضی روزا دلت میخواد همه چیز یه جور دیگه باشه ! دلت میخواد اون روزت با روزای دیگه فرق داشته باشه !

 

امروز من همچین حالتی دارم . نمیدونم دلیلش چیه ! شاید بخاطر هوا باشه و این بارون قشنگ ، که این چند روزه بدجوری هواییم کرده!

 

امروز صبح اصلا دلم نمی خواست از رختخواب گرمم بیام بیرون . دلم میخواست همونطور دراز بکشم و به صدای بارون گوش کنم . دلم میخواست مجبور نبودم که صبح زود از خونه بزنم بیرون و وقتم رو با قالب و دستگاه و هزار و یک جور مجله و بروشور و فرم و درد و دلهای کارگرها و سرپرست و ... تلف کنم ! دلم میخواست چشامو ببندم و تا دلم میخواد رویاپردازی کنم ! ( مگه چه عیبی داره! همیشه وقتی رویاهای جورواجور میان سراغم جلوی خودم رو گرفتم و زیاد خودمو غرقشون نکردم . ولی یه امروز که اشکالی نداره ! اصلا کاش میشد امروز جز عمرم حساب نشه!‌)

 

همونطور که چشامو بسته بودم کلی آرزوی فانتزی اومد تو سرم . یکی از یکی قشنگتر . دلم خواست همون موقع در اطاق باز شه و... یکی بیاد تو ... . دلم خواست واسه یه بار هم که شده صبحونه رو تو رختخوابم بخورم ... دلم خواست ... اصلا ولش کن.

 

امروز دلم خیلی چیزها خواست . خیلی چیزا ...  اه ؛ لعنت به این بارون !


یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1383


  بیکرانه در انتهای هر سفر


  در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم


  این خاک تیره این زمین، پایوش پای خسته ام


  این سقف کوتاه آسمان، سرپوش چشم بسته ام


  اما خدای دل در آخرین سفر، در آیینه به 
جز دو بیکرانه کران


  به جز زمین و آسمان، چیزی نمانده است


  گم گشته ام، کجا ندیده ای مرا؟




   1      2      3      4    >>

عناوین آخرین یادداشت ها
Wikispaces