گاهی اتفاقهایی واسمون میفته یا صحنه هایی رو میبینیم که باعث میشه به خودمون بیایم و قدر همین موقعیتی رو که داریم بدونیم و کمتر غر بزنیم و از زمین و زمان و زندگی شکایت کنیم.
دیروز که داشتم از جلوی یه دادگاه خانواده رد میشدم یه صحنه خیلی دلخراش دیدم که فکر میکنم حسابی روم تاثیرگذار بوده. دیدن پسر بچه ای که به شدت گریه میکرد و با گریه ش دل خیلیها رو به درد می آورد . اونطور که معلوم بود پدر و مادرش از هم جدا شده بودند . اون بچه به شدت مانتو مادرش رو میکشید و میخواست همراه مادرش باشه . مادرش هم مرتب بچه رو سمت پدرش هول میداد . حتی وقتی مادر سوار تاکسی شده بود اون پسر کوچولو همینطور دستگیره در ماشین رو گرفته بود و با گریه التماس میکرد . صحنه دردناکی بود و مردم اون دور و بر حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بودند.
از دیروز قیافه معصوم اون پسر بچه از جلو چشام دور نمیشه . مرتب تو این فکرم که الان کجاست ، چه حالی داره ، داره چیکار میکنه و عاقبتش چی میشه . فکر میکنم هر چند وقت یک بار دیدن همچین چیزهایی میتونه یه نشونه و تلنگر خوبی باشه واسمون. باید شاکر باشیم از اینکه هستند کسانیکه دوستمون دارند و دوستشون داریم ، سقفی بالای سرمون هست و پدر و مادر مهربونی داریم که بخاطر راحتی و آسایش ما همیشه در تلاشند.
|