بعضی روزا ، از صبحش که از خواب پا میشی می بینی مثل روزای دیگه نیستی.یه حس غریبی داری که نمیدونی چیه و از کجا اومده . دوست داری اون روز رو همش تنها باشی ، تنهای تنها. آرزوت اینه که اون روز کاری نداشته باشی ، ساعتها بشینی و فقط فکر کنی. یه صدایی هم مرتب تو گوشت بپیچه و تو رو بیشتر تو خودت غرق کنه :
... وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت میباره...
نمیدونم این چه حسیه و چرا وقتی تو بدترین شرایط هستم و کلی کار و درس رو سرم ریخته میاد سراغم . نمیدونم چرا همیشه بی خبر ، بدون اینکه انتظارشو داشته باشم میاد و همدمم میشه . ولی هر چی هست باعث میشه حسابی فکر کنم، به همه چیز و همه کس...
امروز واسم یکی از همون روزاست ، دوست دارم امروز هر چه زودتر تموم شه. ولی نمیدونم چرا اینقدر طولانی شده. همیشه روزای جمعه واسم طولانی میومده . نمیدونم ، شاید هم باشه ! همیشه جمعه برام مساوی بوده با بی حوصلگی ، دلتنگی . روزی که فقط دلت میخواد دراز بکشی و چشاتو رو هم بذاری و اجازه بدی یه ترانه قشنگ آروم غلغلکت بده :
...وقتی دلگیری و تنها ....
|