چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا بشرح عرضه دهم که دل چه میکشد از روزگار هجرانش
برید صبح وفانامه ای که برد به دوست ز خون دیده ما بود مهر عنوانش
زمانه از ورق گل مثال روی توست ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خسته ای و نشد عشق را کرانه پدید تبارک الله ازین ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
بدین شکسته بیت الحزن که می آرد نشان یوسف دل از چه زنخدانش
بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم که داد من بستاند زمکر و دستانش
پ.ن : دیشب سراغ حافظ رفتم تا واسه خودم فال بگیرم. این هم از فالم! فکر کنم معنیش خوب بود ، نه؟
|