آرتا و آرتین

دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
رفت و آمد ها : 193440


آرشیو
موضوع بندی

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 آبان ماه سال 1384
fortune

« خوشبختی اون چیزی نیست که هر کسی از بیرون می بینه!

خوشبختی تو دل آدمه

دل هر جا خوش باشه خوشبختی هم همون جاست »

بعضی مواقع یه سری جملات هست که با یه بار شنیدن  تو دل آدم میشینه و همیشه یادش میمونه.

این جمله ای بود که عزت الله انتظامی تو یکی از فیلماش گفته بود . اما متاسفانه  یادم نمیاد کدوم فیلمه!

 

-=-=-=-=-=-=-

کسی نمی دونه چطوری باید Blog rolling  رو  تو بلاگ اسکای به کار وا داشت!


چهارشنبه 25 آبان ماه سال 1384
خرید

 

اولین باری که با خانومی رفتم خرید انقدر گفت اینو بخر و اونو بخر که دیگه خسته شدم. همش جلو مغازه ها وا میستاد و ویترینشونو نگاه میکرد. هر چی می گفتم بابا بسه دیگه تو که نمی خوای بخری! میگفت ااااااا خوب دارم نگاه می کنم منم از ترس ساکت میشدم.

باخودم فکر کردم که باید به فکر چاره بود ! اینطوری که نمیشه .تا اینکه به این نتیجه رسیدم


جمعه 20 آبان ماه سال 1384
بودن یا نبودن ... مسئله این است!

 

 

سرویس خبری ـ طرح بستن اجباری کمربند ایمنی برای سرنشینان ردیف جلو خودروها در تمامی معابر با هدف ارتقای ایمنی و سلامت شهروندان از یکشنبه 15 آبان ماه با شعار « کمربند ایمنی از مبدا تا مقصد » آغاز شد.

 

 

یه چند روزیه که این قانون داره در سطح شهرها اجرا میشه. همه اتومبیلها حتی تاکسیها مجاز هستند که فقط یکنفر رو در ردیف جلو سوار کنند و حتما هم از کمربند ایمنی استفاده کنند. من خودم همیشه موافق بستن کمربند ایمنی بودم و هستم ،ولی اگه بخوایم یه کم اصولی تر و از جنبه مدیریتی به قضیه نگاه کنیم قانونی و اجباری کردن بستن کمربند کاری عجولانه و تقلیدی به حساب می یاد! فکرشو بکنید تو شهری مثل تهران که ماشینها تو ترافیک سنگینش میلیمتری حرکت میکنند آیا وضع همچین قانونی لازم بود؟ درسته که بستن کمربند از خیلی از حوادث احتمالی جلوگیری میکنه ولی اجباری کردنش با توجه به محیا نبودن امکانات مناسب زیاد عاقلانه به نظر نمی یاد . اگر میبینیم که در اکثر کشورهای دنیا بستن کمربند جز واجبات به حساب میاد باید شرایط ویژه شهرسازی و خیابانها و معابر که تا مقدار زیادی از ترافیک سنگین جلوگیری میکنه رو هم مدنظر داشته باشیم که به ماشینها این اجازه رو میده که در سطح شهر هم با سرعت بالا حرکت کنند و مردم نه بخاطر ترس از قانون ، بلکه بخاطر حفظ جون خودشون از کمربند ایمنی استفاده میکنند.

 

علاوه بر مشکل تردد خودروهای قدیمی که فاقد کمربند ایمنی هستند باید بزودی منتظر مشکل بالارفتن کرایه و همچنین نبود تاکسی به میزان کافی در شهرها نیز باشیم که یکی دیگر از عواقب قانونگذاری سریع ماست. شاید بهتر بود که اول مشکلات احتمالی پیش بینی و بعد قانون وضع میشد. مثلا اگر قبل از وضع این قانون اول به فکر افزایش تعداد تاکسیها بودند شاید مشکلات الان مردم خیلی کمتر میشد.

 

در آخر باید دوباره تاکید کنم که بستن کمربند کار بسیار عقلانی و درستیه ولی برای جامعه ما باید اضافه کنیم که به شرطی باید اجباری میشد که از قبل به همه جوانب فکر شده بود و قانون بر پایه واقعیت جامعه وضع میشد.


سه شنبه 17 آبان ماه سال 1384
روز بزرگ

 

انگار همین دیروز بود .

از شدت نور چشمام رو بسته بودم و به خاطر هیجان ایجاد شده در وجودم ، زار زار گریه میکردم. یهو یکی محکم زد به پشتم که یعنی بابا چه خبره ؟! اونقدر ها هم که فکر میکنی اینجا بد نیست! با تعجب نگاهی بهش کردم و تو دلم با بغض گفتم برو بابا تو دیگه چی میگی ؟

نمی دونم چرا همه یه طور دیگه نگام میکردند! انگار همه از وضعیت ایجاد شده برام خوشحال بودند، الا خودم. با خودم کلنجار می رفتم که به محیط جدید عادت کنم ولی نه، نمی شد! با تعجب اطرافم رو نگاه میکردم و سعی داشتم همه جوانب رو در نظر بگیرم تا تو یه فرصت مناسب بزنم به چاک . ولی نامردا همچین منو محکم گرفته بودند که حتی دستام رو به سختی می تونستم تکون بدم اونقدر گریه کرده بودم که دیگه از شدت هق هق گلوم درد گرفته بود ، گفتم بادا باد . بذار هر اتفاقی که میخواد بیفته . کم کم از خستگی خوابم برد ، تو خواب و بیداری بودم که دیدم یه عده دارن در باره من حرف میزنن . شنیدم که یکی میگفت خوب باید یه اسمی  روش بذاریم دیگه،هرچه زود تر بهتر ! می خواستم داد بزنم که بابا من می خوام از این خراب شده برم! اسم میخوام چکار ! ولی انگار حرف زدن یادم رفته بود ، شاید هم از شدت خستگی و کلافگی حال و حوصله حرف زدن نداشتم . یهو یکی گفت فهمیدم ! اسمش رو میذاریم « آرمین » ! اینو گفت و همه شروع کردن به دست زدن…. من هم عین منگ ها به اطرافم نگاه میکردم و دنبال چاره ای برای خودم بودم.از شدت سروصدا حالم داشت بد میشد. راستشو بخواین گشنم هم بود .

اوضاع کم کم داشت عادی می شد.دیگه داشتم به محیط اطرافم عادت میکردم . برحلاف اون چیزی که قبلا فکرش رو میکردم فضای جدید زیاد هم بد نبود. چشمام هم کم کم داشت به فضا و نور زیادش عادت میکرد. آدمای دور و برم مهربون بودند.همه یه جوری سعی داشتن منو بخندونن.

آره اینجا خیلی از قبل بهتر بود همه چیز رنگ و بوی خاصی داشت . کم کم احساس آزادی و راحتی میکردم

من متولد شده بودم.

حالا از اون روز بیست و چهار سال میگذره 24 سال که پر از فراز و نشیب بود  پر از اتفاقات خوب و بد که خاطره شدند.

 

  تولدم مبارک


   1      2    >>

عناوین آخرین یادداشت ها
Wikispaces