
انگار همین دیروز بود .
از شدت نور چشمام رو بسته بودم و به خاطر هیجان ایجاد شده در وجودم ، زار زار گریه میکردم. یهو یکی محکم زد به پشتم که یعنی بابا چه خبره ؟! اونقدر ها هم که فکر میکنی اینجا بد نیست! با تعجب نگاهی بهش کردم و تو دلم با بغض گفتم برو بابا تو دیگه چی میگی ؟
نمی دونم چرا همه یه طور دیگه نگام میکردند! انگار همه از وضعیت ایجاد شده برام خوشحال بودند، الا خودم. با خودم کلنجار می رفتم که به محیط جدید عادت کنم ولی نه، نمی شد! با تعجب اطرافم رو نگاه میکردم و سعی داشتم همه جوانب رو در نظر بگیرم تا تو یه فرصت مناسب بزنم به چاک . ولی نامردا همچین منو محکم گرفته بودند که حتی دستام رو به سختی می تونستم تکون بدم اونقدر گریه کرده بودم که دیگه از شدت هق هق گلوم درد گرفته بود ، گفتم بادا باد . بذار هر اتفاقی که میخواد بیفته . کم کم از خستگی خوابم برد ، تو خواب و بیداری بودم که دیدم یه عده دارن در باره من حرف میزنن . شنیدم که یکی میگفت خوب باید یه اسمی روش بذاریم دیگه،هرچه زود تر بهتر ! می خواستم داد بزنم که بابا من می خوام از این خراب شده برم! اسم میخوام چکار ! ولی انگار حرف زدن یادم رفته بود ، شاید هم از شدت خستگی و کلافگی حال و حوصله حرف زدن نداشتم . یهو یکی گفت فهمیدم ! اسمش رو میذاریم « آرمین » ! اینو گفت و همه شروع کردن به دست زدن…. من هم عین منگ ها به اطرافم نگاه میکردم و دنبال چاره ای برای خودم بودم.از شدت سروصدا حالم داشت بد میشد. راستشو بخواین گشنم هم بود .
اوضاع کم کم داشت عادی می شد.دیگه داشتم به محیط اطرافم عادت میکردم . برحلاف اون چیزی که قبلا فکرش رو میکردم فضای جدید زیاد هم بد نبود. چشمام هم کم کم داشت به فضا و نور زیادش عادت میکرد. آدمای دور و برم مهربون بودند.همه یه جوری سعی داشتن منو بخندونن.
آره اینجا خیلی از قبل بهتر بود همه چیز رنگ و بوی خاصی داشت . کم کم احساس آزادی و راحتی میکردم
من متولد شده بودم.
حالا از اون روز بیست و چهار سال میگذره 24 سال که پر از فراز و نشیب بود پر از اتفاقات خوب و بد که خاطره شدند.
تولدم مبارک

|