دهم مهرماه روزی بود که من رسما فارغ التحصیل شدم. قاعدتا همه باید تبریک بگن دیگه! راستش منم توی این یه هفته ـ 10 روزی که مدام پله های زیبای دانشگاه رو بالا و پایین میکردم ، مرتب به خودم تبریک میگفتم گفتم زیبا ، جدا دانشگاه پله های زیبایی داره ها. اگه باور نمیکنید کافیه شما هم روزی حداقل 20 بار ازشون بالا برید و پایین بیاید! 
هر چی بود تموم شد. راستش نمیدونم بگم این چهار سال جزو سالهای خوب زندگیم بوده یا نه، بگم آخیییییییییش راحت شدم! روزهای درس و امتحان مسلما خوب نبود ولی در کنار دوستان بودن هم لطف و صفای خاص خودشو داشت. بهرحال این مرحله از زندگیم هم گذشت. چند سال پیش فارغ التحصیلی واسم حکم آینده رو داشت. آینده ای که با خودش نگرانی می آورد.و حالا آینده اون زمان با حال برابر شده. این روزا هر صبح که از خواب پا میشم باز به آینده فکر میکنم . به آینده مون، آینده ای که تصمیم گرفتیم تا با هم بسازیمش. ولی این آینده دیگه نگرانم نمیکنه. بلکه منو امیدوار و دلگرم به جلو سوق میده. پس، پیش به سوی آینده... |